.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به تو
به تو ای پنهان شده در ظلمت شب
میگویم
که امید
هر بار
میتراود از پنجره هستی صبح
تا پروبالی بخشد
رویاهای خفته در بستر تنهایی را
و دختر سر مست نسیم
میگشاید گره از دست نیاز
و مدام میکوبد
با سر انگشت خیال
بر در خانه عشق
به تو ای پنهان شده در ابهام ابرها
میگویم ..................
میدانی !
دلم میخواست که شکفته شوم همچون اقاقیا به شوق بهار
اما چندی است که فصل ها را گم کرده ام
راستی اکنون چه فصلی است؟
اندر احوالات عید رمضان !
حکایات غریبی از ولایت آمده اندر عید رمضان که اختلاف است بین علما و منجمین شهر که امسال را کاسه چه کنم چه کنم به دست ملت داده اند. علما و منجمین دست راست منصوب به محجوبیت و چشم پاکی و به قول غربی ها (داون تو ارت) Down To Earth.... خطابه نموده اند که امسال به دلیل سفر خانم انوشه خانم به فضا ...دو ماه در آسمان رویت شده و ماه رمضان ۶۰ روزه میباشد .
خطابه دیگر از جانب علمای سمت چپ چشم چران صادر شده که بعلت سفر سرکار علیه خانم انوشه به فضا و وجود یک نامحرم در فضا هیچکس حق رویت در ماه را ندارد مع ذالک ماه رمضان به پایان نرسیده و ملت همچنان باید روزه دار بمانند.....
و اما در شرکت ما چپ و راست همکاران مسلمان بنده را با منجم باشی اشتباه گرفته اند و یا به خیالشان فکر کرده اند بنده از نواده های یکی از این علما هستم یا اصلا خودم واجد شرایط هستم (که صد البته قافلند که زن بودن طبق قوانین موزنه اسلامی عالم بودن را باطل و از شروط دخول به این شغل شریف نمیباشد) و طی ایمیل و تلیفون و گذر از کنار دسک بنده ...میپرسند که آهای فلانی دوشنبه عید است یا نه؟
بنده زاده که نخواستم تضاد علمای شهر را به اجنبی جماعت بروز دهم بیخبر از همه قوانین شرکت ما در بلاد غریب در پاسخ فقط کله و شانه تکان دادم که ؛لا ادری!!! یعنی من نمیدانم!!!
یا همان I do not have any idea ی خودشان.....ولاکن بی خبر و خفته از همه جا که میتوان به بهانه عید رمضان میشود از اداره حب جیم خورد و یک روزی را به جای جواب دادن به هفتاد هشتاد تا ایمیل ....میتوان زد به چاک مال گردی و Shopping....؛ و اله و اعلم به کل امورها......
پديده هموطن زندگی
آنموقع که عازم غربت بودیم همه اهل ولایتمان میگفتند ای بابا کجا میروی دختر جان غربت زده میشوی ها ...افسرده میشوی ها.... هوم سیک میشوی ها... اما هیچ پدرآمرزیده ای به مانگفت که هموطن زده میشوی ها
و اما وجه تسمیه این هموطن زدگی آنست که ماهی یکبار آنهم وقتی سخت تشنه نان بربری و پنیر لیقوان هستی سری به فروشگاه های هم وطن میزنی انگار که به دنبال آتش رفته ای نمیفهمی چطوری چارتا نان و نیم کیلو پنیر روی پیشخوان فروشنده بد اخم بگذاری که آرزو میکنی شب اول قبر هم چنین چهره ای نبینی... بعد هم مثل فشفشه راه خانه را پیش میگیری . از موزیک های بی مفهوم و پر قیل و قالشان دیگر نمیگویم قضاوت با خودتان...
دیگر انکه وقتی سوار آسان بر ساختمان میشوی چهره همسایه ایرانی ات آدم را یاد نکیر و منکرمی اندازد و نمیدانی چرا همسایه ات میخواهد به همه آدم های کنسرو شده توی آسانسور تشر بزند.
یکی دیگر آنکه وقتی مجبوری به همایشی بروی که جمیع هموطنان جمعند....
دیگر آنکه وقتی سوار هواپیما میشوی هزار ماشاله عده زواران و سیاحان ایرانی هم که کم نیست و کره ماه هم که بخواهی بروی یک هموطن با سرگرمه های توهم و قیافه ای طلب کارانه خواهی دید که دلت میخواهد کسی دیگر (حتی یکنفر از جزیره آدم خور ها) پیدا شود و کنار دستت بشنید الا این هموطن بد اخم
خلاصه پدیده هموطن زدگی فقط از آن من و تو نیست خیلی ها آنرا با خود دارند اما هرگز عنوان نمیکنند. خیلی ها رمیده از این خیل هستند . خیلی ها خیلی ها که من و تو میشناسیمشان...و برای همین هم هست که این خیلی ها در گوشه کنار سرزمین های دور زندگی میکنند .
به امید روزی که ایرانی به ایرانی لبخند بزند (البته نه برای پیش بردن بیزینس اش) فقط برای اینکه ایرانی دیده است.
گربه ای بنام آميکــــــــــــــــــــــــــــــــا
وقتی که بچه بود به هزار التماس و درد سر و شش هفت ماه قهر و آشتی و شام نخودن ها و گریه کردن ها ...گربه خوشگل و پشمالوی سفید و طوسی ای را خرید و به خانه آورد اوایل عاشق گربه بود حتی شبها اون رو کنار خودش میخواباند. شب و روز نوازش میکرد و براش لباس و گردن بند ووووو میخرید...حتی گاهی اوقات اون رو کنار خودش توی ماشین مینشوند و به گردش میرفتند....
چند وقتی گذشت .... رفته رفته وجود آمیکا عادی شد ,دیگه از نوازش ها و گردش ها خبری نبود...آمیکا مثل یک سایه شد که با غروب آفتاب توی خونه می اومد. گاهی برای جبران حس نوازش خودش رو روی زمین میکشید و یا تنه های خشک درختان نوازشگر حیوان بود. آمیکا بکلی فراموش شد ....
نمیدونم که شما همسری اختیار کرده اید ؟ آیا فرزندی به دنیا آورده اید؟ آیا حیوان دست آموزی را به خانه آورده اید؟ آیا گلدان گلی در خانه کاشته اید؟ آیا درقبال آن احساس مسو لیت دارید؟
در شگفتم در دنیایی که برای رانندگی باید مراحلی را برای قالبیت آن گذراند و یا حتی برای آشپزی در یک رستوران باید حتما پایان نامه مربوطه داشت چرا برای برای قبول مسولیت از یک موجود دیگه هیچگونه امتحان یا مدرکی نیاز نیست؟
دلم برای آمیکاهای بیچاره میسوزه برای کسانی که به سختی آمیکا بدست می آیند و به آسونی آمیکا از یاد میروند.....
مکان امن

دریده حجله عروس شهرها
به دست دژخیمان نیمه شبان
و کودکان بی گناهش
غرق در خاک و خون
رویای دیرین عروسک هایشان را میجوییند
کاش آفرینش را جور دیگری بود
کاش خلقت دو بال میبخشید
به هر آدم نیکوکار
تا به مکان امن برساند
هر کودک فتاده در مرداب متعفن سیاستمردان را
کاش خلقت را جور دیگر بود
کاش آفرینش دو بال میبخشید.
کاش.....
آبشار نياگارا
زندگانی سيبی است گاز بايد زد با پوست( سهراب)
زندگانی کشک است سر بايد کشيد آنرا با کاسه
کاش ميباريدی
کاش ميباريدی ای سيه ابر نيسان
تا بشويی غبار از
گور خاکستری فرهاد درونم
و ديگر بار
ميديدی
بوسه های سرخ شيرين لبانم را
که ميبوسد دمادم
آسمان آبی رويای سبزی را
و در پهنای ابرهای سياه خفته دراندوه
به اکسير جوانی....
ميدمد
ميدمد...
ميشود رنگين کمانی هفت رنگ
کاش ميباريدی
کاش ميباريدی
کجايی ابر نيسان!


